حكيم ابوالقاسم فردوسى

122

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نبايد ببالين سر و دست ناز * كه پيشست بسيار رنج دراز سر تخت ايران ابى شهريار * مرا باده خوردن نيايد به كار نشانى دهيدم سوى كىقباد * كسى كز شما دارد او را به ياد سر آن دليران زبان برگشاد * كه دارم نشانى من از كىقباد گر آيى فرود و خورى نان ما * بيفروزى از روى خود جان ما بگوييم يك سر نشان قباد * كه او را چگونست رسم و نهاد تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد * چو بشنيد از وى نشان قباد بيامد دمان تا لب رودبار * نشستند در زير آن سايه‌دار جوان از بر تخت خود بر نشست * گرفته يكى دست رستم بدست بدست دگر جام پر باده كرد * و زو ياد مردان آزاده كرد دگر جام بر دست رستم سپرد * به دو گفت كاى نامبردار و گرد بپرسيدى از من نشان قباد * تو اين نام را از كه دارى به ياد به دو گفت رستم كه از پهلوان * پيام آوريدم بروشن روان سر تخت ايران بياراستند * بزرگان بشاهى ورا خواستند پدرم آن گزين يلان سربسر * كه خوانند او را همى زال زر مرا گفت رو تا بالبرز كوه * قباد دلاور ببين با گروه بشاهى برو آفرين كن يكى * نبايد كه سازى درنگ اندكى بگويش كه گردان ترا خواستند * بشادى جهانى بياراستند نشان ار توانى و دانى مرا * دهى و بشاهى رسانى ورا ز گفتار رستم دلير جوان * بخنديد و گفتش كه اى پهلوان ز تخم فريدون منم كىقباد * پدر بر پدر نام دارم به ياد چو بشنيد رستم فرو برد سر * به خدمت فرود آمد از تخت زر كه اى خسرو خسروان جهان * پناه بزرگان و پشت مهان سر تخت ايران بكام تو باد * تن ژنده پيلان بدام تو باد نشست تو بر تخت شاهنشهى * همت سر كشى باد و هم فرهى درودى رسانم بشاه جهان * ز زال گزين آن يل پهلوان اگر شاه فرمان دهد بنده را * كه بگشايم از بند گوينده را قباد دلاور بر آمد ز جاى * ز گفتار رستم دل و هوش و راى تهمتن همانگه زبان برگشاد * پيام سپهدار ايران بداد سخن چون به گوش سپهبد رسيد * ز شادى دل اندر برش بر طپيد بيازيد جامى لبالب نبيد * به ياد تهمتن بدم در كشيد تهمتن هميدون يكى جام مى * بخورد آفرين كرد بر جان كى بر آمد خروش از دل زير و بم * فراوان شده شادى اندوه كم شهنشه چنين گفت با پهلوان * كه خوابى بديدم بروشن روان كه از سوى ايران دو باز سپيد * يكى تاج رخشان بكردار شيد خرامان و نازان شدندى برم * نهادندى آن تاج را بر سرم چو بيدار گشتم شدم پر اميد * ازان تاج رخشان و باز سپيد